از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
نوشته شده توسط بهنام وطنی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت
به تو گفتم منو عاشق نکن دیوونه میشم
منو از خونه آواره نکن بی خونه میشم
به تو گفتم
نگفتم؟
خطر کردی نترسیدی منو دلداده کردی
تو کردی هرچی با این ساکت افتاده کردی
دیگه از کوچه ی من راه برگشتن نداری
منم دوست و منم دشمن کسی جز من نداری
نگفتم دل من بی اعتباره
اگه عاشق بشه پروا نداره
نمی فهمه خطر این مرغ بیدل
قفس میشکنه میره تا ستاره
به تو گفتم اگه مستم کنی مثل پرنده
دیگه از من نپرس مستی عاشق چون و چنده
چنان دلسوخته میزنم به اسمت زیر آواز
که آوازه ی من راه فرارت رو ببنده
نوشته شده توسط بهنام وطنی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت
اونقدرعاشق میشم
عاشق میشم
عاشق میشم
عاشق میشم
عاشق میشم ...
اونقدر از تو میگم که به یمن اسم تو
توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه
اونقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق
بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه
تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه
تو هوای تازهٔ زندگی هستی
که تو قصر آرزو هایم نشستی
تو همون معجزه و لطف خدایی
که طلسم نا امیدی رو شکستی
تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه
میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت
آخه تو خودت گلی ، چه قشنگه دیدنت
میون گلها نرو ، سخته پیدا کردنت
گل خجالت میکشه از تو و خندیدنت
تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه
تو هوای تازهٔ زندگی هستی
که تو قصر آرزو هایم نشستی
تو همون معجزه و لطف خدایی
که طلسم نا امیدی رو شکستی
تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه ؟
تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه ؟
فقط تو رو ، داره فریاد میزنه
نوشته شده توسط بهنام وطنی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
برو برو که خسته ام از شکستنم
من عاصی از هر عشق و هر دل بستنم
کبوترم که پر زدم ز بام تو
بیزارم از نامت به لب آوردنم
آ........ه
یه روز سراب من و خواب من و شراب من تو بودی و تو
امروز شهاب من و تاب من و عذاب من تو هستی وتو
یه روز بهار من و یار من و قرار من تو بودی و تو
امروز خزان من و زوال من و زیان من تو هستی و تو
ستاره ها رو شمردم نیومدی و نمردم
بیا که جون نسپردم
بیا که جون نسپردم
میون گریه دویدم حباب اشکو دریدم
ندیدمت که ندیدم
ندیدمت که ندیدم
نوشته شده توسط بهنام وطنی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند
غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند
از من اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا
بی تو میان قاب پیراهن چی می ماند
بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را
غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند
وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد
از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند
نوشته شده توسط بهنام وطنی در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 19:27 موضوع | لینک ثابت
درد و بلات و غصه هات به جونم
نذار بیشتر از این چشم برات بمونم
مجنونم مجنوم عاشقونه میخونم
مجنونم مجنونم بی تو من نمی تونم
بذار دستاتو تو دستام تا یه ذره آروم بشم
لیلی من باش تا مثل مجنون بشم
نذار بی تو تنها لحظه ها رو پر پر کنم
دو روز دنیارو بی تو عزیزم من سر کنم
بذار فردا بازدوباره آفتابی شه
با تو شب و روزم روشن رویایی شه
درد و بلات و غصه هات به جونم
نذار بیشتر از این چشم برات بمونم
مجنونم مجنوم عاشقونه میخونم
مجنونم مجنونم بی تو من نمی تونم
شیرین قصه های من باش ای نازنین
تک گل باغ عشق من باش ای نازنین
درد و بلات و غصه هات به جونم
نذار بیشتر از این چشم برات بمونم
مجنونم مجنوم عاشقونه میخونم
مجنونم مجنونم بی تو من نمی تونم
نوشته شده توسط بهنام وطنی در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعت 12:18 موضوع | لینک ثابت
با حس عجیبی با حال غریبی دلم تنگته
پر از عشق و عادت بدون شکایت دلم تنگته
دل بی گلایه بدون کنایه دلم تنگته
پر از فکر رنگی یه جور قشنگی دلم تنگته
که جایی هیچکی باثه هیچکی نیست و همه دل پریشون
دلم تنگه تنگه واسه خاطرات کهنه
واسه هیچ کس نیست توهمه دل پریشون پریشون
دلم تنگته واسه یه لحظه کنار تو بودن را یک شب شد هزار و یک شب
که خاموش و خوابند چراغهای روشن منه دل شکسته با این فکر خسته
دلم تنگه با چشمهای نم ناک
تر و ابری و باد
دلم تنگه ببین چه ساده بدون اراده دلم تنگته
مثل این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته
یک شب شد هزار شب که دل غنچه ما قرار بود باشه
تو نیستی که دنیا بسازم محفل به کامم نباشد
چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجایی که کدوم روز من را با تمام دلت می پذیری
من دل شکسته با این فکر خسته دلم تنگه
با چشمهای نم ناک تر و ابری و باد دلم تنگه ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگه مثل این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگه دلم تنگه
نوشته شده توسط بهنام وطنی در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت
از من بگریزید که می خورده ام امروز
با من منشینید که دیوانه ام امشب
ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد
ای بیخبر از گریه ی مستانه ام امشب
یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را
چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب
بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی
گر جان نرود در پی جانانه ام امشب
---
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین، هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون
دست رفاقت نمی دم
---
امشب از اون شباست که من
دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بیخبری
اسیر میخونه بشم
امشب از او شباست که من
دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها
دردمو فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین، هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون
دست رفاقت نمی دم
---
از این همه دربه دری
تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی
این انتهای طاقته
از این همه در به دری
دلم رسیده جون من
به داد من نمی رسه
خدای آسمون من
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین، هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون
دست رفاقت نمی دم
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین، هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون
دست رفاقت نمی دم
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین، هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی
نوشته شده توسط بهنام وطنی در شنبه چهاردهم آبان 1390 ساعت 10:3 موضوع | لینک ثابت
بشکن
همه ی شکستنی ها شکسته شده
تو هم بشکن
غرور چیز خوبی نیست
پیرزن همسایه مان این را می گفت.
تو هم بشکن
همه ی عهد ها و
قرار هایت را
بشکن و
برو
برو به هر کجا که می خواهی
سالهاست که دیگر در دل من جایی نداری
بشکن عهدت را
مثل آن روز که شیشه ی پنجر ه ی اتاقم را شکستی تا به همه بفهمانی دوستم داری
تا به همه بفهمانی بی نظیری در عشق و رزیدن و یکه تازی در قانون شکستن
آنروز که قانون خانه ی مارا شکستی
امروز که دل مرا شکستی
و فردا که عهد و پیمانت را می شکنی
نوشته شده توسط بهنام وطنی در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت
می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه باد مثل یه بادبادکی
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم
نه یه دست رفیق دستام ، نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت
نوشته شده توسط بهنام وطنی در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت
كمك نميكنه
نوشتن از نبودنت بهم كمك نميكنه
هيچ چيزي بعد رفتنت بهم كمك نميكنه
نشوندنت به معني عميق وناب واژه ها
پيچيدنت به حرمسارهها بهم كمك نميكنه
هيچ چيزي بعد رفتنت بهم كمك نميكنه
خط زدن نوشته هام سوزوندنه ترانه هام
بغض هاي تلخ بين روز شب گريه هاي بي صدام
بهم كمك نمي كنه هيچ چيزي بعد رفتنت بهم كمك نمي كنه
نه هيچ چيزي بعد رفتنت بهم كمك نمي كنه
اين كه به خواب من مياي عاشق خندهات ميشم
اين كه تو لحظه لحظه ها م جون مي گيرم فدات ميشم
برگشتنه روزهاي خوب قصه بوي پيرهنت
اين كه چشامو پس بدي
حتي ديگه اومدنت بهم كمك نميكنه
نه هيچ چيزي بعد رفتنت بهم كمك نميكنه
نه هيچ چيزي بعد رفتنت بهم كمك نميكنه
نوشته شده توسط بهنام وطنی در یکشنبه ششم شهریور 1390 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت
رقصی بکن... چرخی بزن... به ریتم موسیقیو من...
هم جنس اقیانوسو مه... هم رنگ مهتابو چمن...
رقصی بکن... رقصی مثه تجربه رها شدن...
بهرنگی پوشیدنو... گل دادنو زیبا شدن...
لهجه عریان تنت نیسمو عاشق می کنه...
ستاره شیطون میشه و شب از خوشی دق می کنه...
جیرجیرکای اسم تورو به باد میگن جار بزنه...
شیشه عطر تنتو تو نسترن ها بشکنه...
رقصی بکن... رقصی مثه تجربه رها شدن...
بهرنگی پوشیدنو... گل دادنو زیبا شدن...
وسوسه میشه شاپره... پری بمون عطر بکشه...
از شمعو شعله بگذره... که از تو خاکستره بشه...
معنی آزادیشو از معنی انسان بگو...
برقصو جان خودتو با همه جهان بگو...
لهجه عریان تنت نیسمو عاشق می کنه...
ستاره شیطون میشه و شب از خوشی دق می کنه...
جیرجیرکای اسم تورو به باد میگن جار بزنه...
شیشه عطر تنتو تو نسترن ها بشکنه...
رقصی بکن... رقصی مثه تجربه رها شدن...
بهرنگی پوشیدنو... گل دادنو زیبا شدن...
نوشته شده توسط بهنام وطنی در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت
وای اگه خون سیاوش دامن شبو بگیره
اگه باز به زخم رستم سهراب قصه بمیره سهراب قصه بمیره
وای اگه درفش کاوه بشه باز خنجر ضحاک
اگه باز از تخت جمشید خسرویی بیوفته رو خاک
وای اگه کمون آرش بشکنه به دست کینه
وای اگه دوباره شیرین مرگ فرهاد و ببینه
دیگه از غرور این خاک چی میمونه چی میمونه
واسه بچه های البرز چه کسی قصه میخونه
کاشکی از بغض دماوند خون نشه قلب ستاره
کاش نیاد روزی که مهتاب توی کوچه پا نزاره
کاشکی از چشمای مجنون خواب لیلی رو نگیرن
کاش فرشته های عاشق توی آسمون نمیرن توی آسمون نمیرن
وای اگه کمون آرش بشکنه به دست کینه
وای اگه دوباره شیرین مرگ فرهاد و ببینه
دیگه از غرور این خاک چی میمونه چی میمونه
واسه بچه های البرز چه کسی قصه میخونه
غم سردارای جنگل به دل خزر میمونه
دوباره خروش کارون قلب شب رو میسوزونه
چشمای معصوم زرتشت از یاد ارس نمیره
قلعه ها میریزن اما بغض بابک نمیمیره
دیگه از غرور این خاک چی میمونه چی میمونه
واسه بچه های البرز چه کسی قصه میخونه
نوشته شده توسط بهنام وطنی در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت
چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی
چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وفقه زیبایی
با تو آرومو خوشبختم
با تو سرشارم از شادی
تو رویایی ترین عشقه،
همه عالم رو بهم دادی
همش لطف خدا بود که،
به این دیوونه دل بستی
برای من بهشت یعنی،
همونجایی که تو هستی!
چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی
همه مبهوت اینن که،
چه همرنگو هم آوازیم
ما با این عشقممون داریم،
هزار افسانه میسازیم!
خدا از معنی قبله،
تو لبخندت به من گل زد!
روزی هزار دفعه باید،
به لبخندای تو زل زد..
چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی
چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی
چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که اینجایی
تویی معنای دوست داشتن
تو که بی وقفه زیبایی..!
نوشته شده توسط بهنام وطنی در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت
آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایي دست او بود
گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد
چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
نوشته شده توسط بهنام وطنی در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری
نوشته شده توسط بهنام وطنی در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت
روی رقص شاپرک زیر بارون چشات
دل من می لرزه واسه بوسه رو لبات
روی اسب بالدار پای تنها تک سوار
عشق رویایی من تویی عشق موندگار
فصل بارون و عشق رو غبار نسترن
من تو عاشق هم توی خواب گمشدن
شعلی وحشی عشق بی گناه و بی صدا
یه ترانه وسوسه رنگ سرخ غروبا
با حضور ارزو لحظه های دم به دم
هم قطار خاطره همیشه دنبال هم
کفش جنگلای سبز پای جاده های دور
توی تاریکی راه، رنگ چشمهات مثل نور
نوشته شده توسط بهنام وطنی در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت
در پی آهوی عشق
در پی آهوی عشق
صیاد آواره شدم
تا کجا باید دوید
یارب بیچاره شدم
در پی آهوی عشق
در پی آهوی عشق
صیاد آواره شدم
در پی آهوی عشق
در پی آهوی عشق
صیاد آواره شدم
تا کجا باید دوید
تا کجا باید دوید
یارب بیچاره شدم
من عقابم شاه پر
من عقابم شاه پر
قله نشین بی شکست
ريش خند بچه آهويی به یکباره شدم
تا کجا باید دوید
تا کجا باید دوید
یارب بیچاره شدم
بال من بی سایه شد
از بس که افتادم به خاک
کنج خانه مرده بی پرواز و بی کاره شدم
تا کجا باید دوید
تا کجا باید دوید
یارب بیچاره شدم
من که از سی پاره ی قرآن نخواندم یک کلام
پرپر عشقم چنان کردی که سی پاره شدم
تا کجا باید دوید
تا کجا باید دوید
یارب بیچاره شدم
صد هزار رحمت به تیر نا صواب دشمنم ...
اندکی مرهم مداوا می کند زخم تنم
تیر بی انصاف عشق تو نشست به قلب من ...
کارگر نیست هر چه مرهم من به این زخم می زنم
این حواس و هوش من با تو چه آسان میرود
پا به پای سایه ات عمرم شتابان میرود
نوشته شده توسط بهنام وطنی در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت موند و من تنهای تنها ، یه غربت مونده و من تنهای تنها
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت مونده و من تنهای تنها
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت مونده و من تنهای تنها
یه غربت از جنس سفر ، یه جاده ی تاریک و دور
منی که پرسه میزنم ، تو تاریکی به سوی نور
سرگردونم وای ، سرگردونم
شب تو سکوت کوچه ها ، به ساز دل زخمه زدم
با این که همراهی نبود، تا آخرین لحظه زدم
شب از ترانه پر شد و من از هوای عاشقی
نشد که از اینجا برم حتی واسه دقایقی ، حتی واسه دقایقی
یه غربت از جنس سفر ، یه جاده ی تاریک و دور
منی که پرسه میزنم ، تو تاریکی به سوی نور
سرگردونم وای ، سرگردونم
شب تو سکوت کوچه ها ، به ساز دل زخمه زدم
به این که همراهی نبود ، تا آخرین لحظه زدم
شب از ترانه پر شد و من از هوای عاشقی
نشد که از اینجا برم حتی واسه دقایقی ، حتی واسه دقایقی
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت مونده و من تنهای تنها
کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت مونده و من تنهای تنها
تنهای تنها
نوشته شده توسط بهنام وطنی در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت
خبر نداره دل من ديوونه ي نگاهشه
نمي دونه كه عاشقي هميشه چشم به راهشه
دل منو ميلرزونه وقتي مياد كناره من
نمي دونه دوسش داره اين دل بي قرار من
خبر نداره كه ميخوام جونمو من فداش كنم
دلم ميخواد وجودمو فداي خنده هاش كنم
نمي دونه عاشقشم مي ترسم از دستم بره
مي ترسم كه قلبمو بكنه از جا ببره
دل من نترس برو جلوبرو نذار كه دير بشه
شايد اونم دوست داره تورو تورو برو كه وقتشه
برو بگو دوسش داري هيچي ازت كم نمي شه
بگو كه دلت ميخواد پيشش بموني هميشه
وقتي ميرم به ديدنش گم مي كنم دست و پامو
همه چي از يادم ميره چه طوري بگم من حرفامو
با خودم ميگم كه اي خداكاشكي بگيره دستامو
ميون ستاره ها به من بده ستارمو
خبر نداره دل من ديوونه ي نگاهشه
نمي دونه كه عاشقي هميشه چشم به راهشه
نمي دونه عاشقشم مي ترسم از دستم بره
مي ترسم كه قلبمو بكنه از جا ببره
دل من نترس برو جلوبرو نذار كه دير بشه
شايد اونم دوست داره تورو تورو برو كه وقتشه
برو بگو دوسش داري هيچي ازت كم نمي شه
بگو كه دلت ميخواد پيشش بموني هميشه
نوشته شده توسط بهنام وطنی در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
.
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
دی 1390
آبان 1390
شهریور 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY